تبليغاتX
بهترين ها در اين جا - شعر عاشقانه

 

هیچوقت فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزتد شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهایی خود را در آغوش میکشم.. تنها مانده ام

زل زدم, خیره شدم, پلک زدم, محو شدم

یک نفر عشق مرا در دلش آغاز نکرد...




برچسب ها :


نوشته شده در 1388/12/8 توسط | نظر (1)

صدا كن مرا كه صدایت زیباترین نوای عالم است صدا كن مرا كه صدایت قلب شكسته ام را تسكین میدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از یاد نبرده ای مرا نشسته ام تا شاید صدایم كنی صدایم كنی ومحبت بی دریقت را نثارم كنی




برچسب ها :


نوشته شده در 1388/12/7 توسط | نظر دهيد

   گفتم : خدای من ، سلام

   دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را

   که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا

   برشانه های صبورت بگذارم ،

   آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ پاسخ سلام من چه شد؟

   گفت : ای عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی

   که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،

   من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی

   من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،

   با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .پاسخ سلامت را دادم اما...

   گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

   گفت : عزیزتر ازهرچه هست ،

   اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم

   تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،

   چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

   گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟

   گفت : بارها صدایت کردم ،

   آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،

   توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود

   که ای عزیزتر ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .

   گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

   گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

   پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

   بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،

   می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده ی من بودی ،

   چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

   گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟

   گفت : اول بار که گفتی خدا ،

   آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ،

   تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،

   من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی

   و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .

   گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

   گفت : ای عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت...

 




برچسب ها :


نوشته شده در 1388/11/29 توسط | نظر دهيد

   گفتم : خدای من ، سلام

   دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را

   که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا

   برشانه های صبورت بگذارم ،

   آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ پاسخ سلام من چه شد؟

   گفت : ای عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی

   که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،

   من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی

   من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،

   با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .پاسخ سلامت را دادم اما...

   گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

   گفت : عزیزتر ازهرچه هست ،

   اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم

   تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،

   چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

   گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟

   گفت : بارها صدایت کردم ،

   آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،

   توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود

   که ای عزیزتر ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .

   گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

   گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

   پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

   بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،

   می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده ی من بودی ،

   چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

   گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟

   گفت : اول بار که گفتی خدا ،

   آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ،

   تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،

   من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی

   و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .

   گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

   گفت : ای عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت...

 




برچسب ها :


نوشته شده در 1388/11/29 توسط | نظر دهيد

به شوق تو ، به ذوق تو ، برای تو ، امروز آمده ام تا باز کنم

   دروازه های دلکده ام را به روی مهربانی هایت

  و گلهای عشق و جودمان را آبیاری کنم

آمده ام تا تکرارها را بازگو کنم ... آمده ام فریاد بزنم عاشقانه هایمان را

 آمده ام تا خیلی آرام به تو ای خوب بگویم دشوار است زندگی بی تو...

 آمده ام تا باری دگر دستهای گرمت را در دست بگیرم و در بوسه هایت غرق شوم

 که خود می دانی ... که من می دانم ... که سخت است  این زندگی بی تو... بی من...

 آمده ام بگویم باور کن من را ، همراه همیشگی ات را ...

 گرچه می دانم آنچنان غرق منی که اینگونه هرگز ندیده ام و نخواهم دید

 می خواهم که به یاد آوری دیروزها را ... عاشقانه ها را... مهربانی ها را...

 می خواهم بدانی که من هستم ... من می مانم ... من خواهم ماند تنها برای تو ،

 به عشق تو ...

به لطف وجود نازنین تو...

آمده ام حرفها بگویم با تو ، که عاشق ترینم تا ابد برای تو

 آنچنان عاشق که فرشته ها نیز به حسادت می نشینند ...

آمده ام پیوند آسمانیمان را با عشقمان با حضورمان استحکام بخشم

 دوست دارم که بدانی تو را می خواهم،تو را دوست دارم،تو را با جان و دل می پرستم

 دوست دارم که بدانی تا ابد در دفترچه ی زندگی ات ردپای حضورم را خواهی دید

 دوست دارم که دمادم به یاد آوریم ما را...

 امروز بعد از روزها بعد از پیوند همیشگی مان آمده ام بگویم

 با من بمان تا بی نهایت زندگی گرچه بارها گفته ام ...

 اما این بار عاشقانه تر از همیشه ...

 عاشقانه تر از همیشه در جای جای قلبت مرا پررنگ کن ...

عاشقانه تر از همیشه با من بمان تا بی نهایت زندگیمان...

که تو خود می دانی من نیز هستم ... می مانم ... خواهم ماند تا بی نهایت زندگیمان ...

به پاس لحظه لحظه های عاشقانه مان




برچسب ها :


نوشته شده در 1388/11/26 توسط | نظر دهيد

پيوندهاي روزانه
عضويت در خبرنامه
   نام :

ايميل :

نظرسنجي
طرفدار کدام تیم هستید؟
استقلال
ذوب آهن
سپاهان
تراکتور
پیکان
ملوان
پاس
پیروزی
 
خوراک وبلاگ RSS