تبليغاتX
بهترين ها در اين جا - داستان
نیشانیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!


برچسب ها : داستان , انیشتن


نوشته شده در 1388/12/11 توسط | نظر دهيد



ادامه مطلب



برچسب ها :


نوشته شده در 1388/12/3 توسط | نظر دهيد

نري ادامه مطلب از دستت رفته يه طنز باحال



ادامه مطلب



برچسب ها :


نوشته شده در 1388/12/2 توسط | نظر دهيد

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني
نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي
تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه
نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند
سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون
اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را
برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي
او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به
ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را
شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته
بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب
داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري
نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت
ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را
تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته
باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه
بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد




برچسب ها :


نوشته شده در 1388/12/1 توسط | نظر (1)

در سال 1264 هجری قمری، نخستین برنامه ‌ی دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیر کبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله ‌کوبی می ‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله ‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌ خواهند واکسن بزنند! به ‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس ‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می ‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند، امیر بی‌ درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می ‌کوبند.



ادامه مطلب



برچسب ها :


نوشته شده در 1388/11/28 توسط | نظر (1)

پيوندهاي روزانه
عضويت در خبرنامه
   نام :

ايميل :

نظرسنجي
طرفدار کدام تیم هستید؟
استقلال
ذوب آهن
سپاهان
تراکتور
پیکان
ملوان
پاس
پیروزی
 
خوراک وبلاگ RSS